سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ | 22:9 | یک نفر -
امشب خونه شروین ایناییم.
با ۱۵ ۲۰ نفر جوون هم سن و سال. مافیا بازی میکنیم خیلی شدید و جدی 😅
حس خوبی داره زندگی...
حس خوبی داره این بیخیالی و راحتی ...
ابن حالتی که از علی از چیزی ناراحت نمیشم... نگاه میکنم خیلی داره حال میده...
این سکوتم خیلی حال میده
شکرت خدا جونم ♥️
سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ | 1:12 | یک نفر -
حسم نسبت به تکنولوژی ، اینه که عمیقا دلم میخواست اینقد پیشرفت نمیکرد! دوست دارم همه چی مثل قبل بود... برای دیدن کانادا یه عکس ۱۰ در ۱۵ از دایی داشتیم و این بود تمام کانادا... تا وقتی خودم رفتم و گشتم... الان ؟ الان بگو کنار فلان خیابون فلان کشور چه مغازه ای هست بهت میگم. جالب و حیرت انگیز و خفن و پیشرفت ناکه... اما دوستش دارم؟ نه!
همینجا نوشتن رو چی؟ حقیقتا اندازه ی دفتر دوست ندارم. اما چون در دسترس تره و ذخیرش به مراتب ساده تره مینویسم...
تکنولوژی همه چیو ساده کرده... خفن و لاکچری و پیشرفت و جذاب کرده... اما اطلاعات توی قبلا یه جور دیگه خوشمزه بودن!
سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ | 1:11 | یک نفر -
یه موضوعی وجود داره و اون اینه که من در هیچ برهه ای از زندگیم برای هیچ کاری آسدن گیر نبودم. من هیچ وقت زندگی رو ساده نگرفتم. هیچی رو آسون نگرفتم.
و از این بابت متاسفم .
دوست دارم فرمون جدید زندگیم این باشه: ساده زیستی! ، آسان گیری تمام مسائل و پذیرفتن اینکه : بابا زندگی اینقدرا جدی نیست، صبر فراوان و نظاره گر بودن واقعی .
نظاره گر بودن فقط با تمرین صبر به دست میاد... اینکه نخوای جواب کسی که میتونی به راحتی جواب بدی رو ندی. فقط نگاش کنی. اینکه توی ذهنت هیچ برنامه ای نچینی برای تفهیم هیچ چیزی . کار خودتو کنی و نگاه کنی به زندگی.
پ.ن : لاهیجان بارونیه... علی رفته دوستش مصطفی رو که فردا داره برمیگرده گرگان رو ببینه ... مریم دیگه اینجاست و ما توی اتاق کناری هستیم...
زندگی اینجا خیلی، خیلی ساده جریان داره... انگار که بعضی وقتا حس میکنم اینجا قدیمه...
یادته نگار قبلا که هزار بار میومدیم شمال میگفتم دلم میخواد تو روستا زندگی کنم اونقدر ساده!؟ چرا هنوزم اینو دوست دارم!؟
چرا الان که نوشتمش دیدم زندگی خیلی مدرن و لاکچری رو هم دوست دارم! چجوری اینقد متفاوتم!؟
سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ | 0:39 | یک نفر -
ما نهایتا کار میکنیم که پول در بیاریم که بریم سفر و عشق و حال؟
یعنی هدف از کار فقط پوله؟
من چرا اینقد پولش برام مهم نیست!؟ واقعا عمیق که فکر میکنم اساسا انگار پولش برام مهم نیست! انگار میدونم پول میاد ... اون شب علی میگه خب وقتی حساب کرد دیدی خیلی خوب شده خستگیت در نرفت!؟ گفتم نه!
چیز دیگه ای برام مهمه ... و این پروسه ی کمال طلبی واقعا برام میتونه اذیت کننده بشه...
پ.ن : بعد از ۱۳ ساعت رسیدیم لاهیجان
دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ | 19:36 | یک نفر -
۱۴۰۳ رو اینجوری شروع میکنیم:
از بجنورد به لاهیجان . بعد به گرگان(!). بعد به اصفهان . بعد به تهران. بعد به بجنورد...
...
توی مسیر اول هستیم... به سمت لاهیجان... شاید باورم نشه ولی با علی بحث دینی و اسلامی میکنم و علی دفاع میکنه! و من بی پروا حرف میزنم... نظرمو میگم که خب در انتها میگم این نظرات منه و مال الانه شاید بعدا نظرم چیز دیگه ای باشه...
ولی خدایا ... خوشحالم از بی پروا بودنم توی احساساتم و اینکه نمیترسم از بیانشون... اینکه عمیقا میدونم تو هیچوقت وحشتناک نیستی ... هیچ وقت قرار نیست بخاطر قبول نداشتن چیزی اتفاق خاصی بیوفته... و اینکه همین ❤️
یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ | 2:0 | یک نفر -
واقعا این دنیا یه قرقرست... یه چیز دایره ای ...یه دوره...
من دقیقا همین تاریخ ۳ سال پیش اولین روزی بود که میرفتم درمانگاه سر کار... و امروز اولین روزی بود که رفتم مطب سر کار... صد در صد امکان داشت که این تاریخ یه زمان دیگه بشه اما دقیق افتاد این ماه و این روز!
خیلی چیزای دیگه دقت میکنم روی دور هستن...
کاش هر روزمون با آرامش و شادی باشا که روی دورش هم باز آرامش و شادی بیاد!
پ.ن : افسردگی بعد از کار دوباره گرفتم... فکر و ذکر بیمارام... واقعا اول از خدا میخوام دکتر خوبی باشم و درمان های خوبی انجام بدم و اگر خطایی کردم خدا منو ببخشه و مراقب بیمارام باشه ... شکر خدا که رشتم فوق العادست ...
جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ | 18:57 | یک نفر -
دیروز فیلم Arrival رو دیدم.
یه جاش گفت ثابت شده که زبانی که صحبت میکنی روی تفکراتت تاثیر میذاره. این یعنی مهمه ما با چه زبانی صحبت میکنیم. و وای خدا! راست میگه...
اینو عینن در محیط خودم در لهجه های مختلف حس میکنم. حس میکنم واضحا افراد شهر من بخاطر نوع صحبت کردنشون همه بذله گو ولی طلبکار و کنایه دار حرف میزنن و همیشه همه چی جنجال داره... افراد شهر همسرم همش بلامیسر گویان، دارن وایب مثبت بهت پرت میکنن! و ذهنیتشون همه همینه ...
چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ | 15:33 | یک نفر -
با بچه ها رفته بودیم یه ویلا سمت حدودا دماوند. ویلای مامان بابای یکیشون بود. حیاطش پر از درخت گیلاس بود و از توی تراس این خونه ی قدیمی میتونستی دماوند رو ببینی... یه آفتاب خوبی میتابید توی این تراس... منم که عاشق آفتاب... شلوارمو زده بودم بالا ، با آستین کوتاه داشتم حداکثر ویتامین دی قابل جذبم رو جذب میکردم...
اون روز میگفتم موقعیت استراتژیک یعنی این : سر توی سایه ی خنک، دست و پا و بدن توی آفتاب ...
اون روز به بقیه میگفتم که چجوری عاشق نور و خورشیدم ...
حدودا ۹ ماه میگذره از این داستان... خونه ای که الان خونه ی ما اسمش هست، پر نور ترین خونه ای هست که تا حالا توش بودم... الان توی همون موقعیت استراتژیک دراز کشیدم ... فقط به جای دماوند، کوه های بجنورد توی دیدرس اینجاست 😊
و شکر بگم کمه مگه نه؟
بگم عاشقتم چی ؟ بازم کمه ❤️
چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ | 0:26 | یک نفر -
از روزی که پیانو رو باز کردیم، هر روز تقریبا نشستم سرش.هی کوچولو کوچولو یادآوری نت ها... هی ویدیو از یوتیوب و خرید کتاب های پیانو با صورت پی دی اف برای اینکه دوباره موتورم روشن شه.
اون سالا یادم بود که معلمم به بقیه بچه ها آهنگ خواب های طلایی رو میداد تمرین کنند اما به من همش آهنگای کلاسیک سخت و خیلی سخت میداد 😶 میگفت این خیلی سادست برات.
اسمش یادم مونده بود. رفتم نتشو خریدم و به عنوان اولین آهنگ بعد از سال های دور از پیانو ، زدمش...
دیشب رفتم سراغ نت experience... صدای زندگی میده این آهنگ... بعد دیدم هیچی نمیفهمم... همه نتا رو قاطی میکردم نمیفهمیدم چی به چیه... به علی گفتم این دیگه یعنی جدی باید برم کلاس...
امروز عصر رفتم تو یوتیوب انگلیسی سرچ کردم و آموزش اکسپرینس رو دیدم. و نتیجه اینکه ۲ خط اولش رو از عصر تا الان تونستم حفظ شم 🤸♀️ و الان من خوشبختم که رسیدم به چیزی که سالهاست میخواستم 🥰 شکر ❤️
یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ | 17:50 | یک نفر -
امروز روز دوم بخش بود. ارتباط بهتر با دانشجو هام داشتم. یه بچه اولش گریه کرد همه رو به گریه انداخت بعد حین کار گرفت خوابید ولی بقیه هم چنان ناله های زیر زبونی داشتن 🥲
همکار جدیدم بهم میگه نگار 😅 دانشجو عمومی بودم، نگار بودم بالا سر بیمار... تخصص همین طور و الان که استادم بازم من نگارم!
همکار جدید صبح جلسه بوده، بعد رفته باشگاه ، بعد اومد بخش و بعد از بخش میره مطب تا ۱۰ ونیم... به خودم نگاه میکنم ... در شرایط آزاد و رها ام... دیر یا زود میوفتم توی همین روالی که اون هست. اما الان تایم استراحته...
آخ بی دغدغه لذت ببرم از بودن... از زندگی ... از همراه بودن با علی ...
پ.ن : مطمئنا نقل محفل دانشجواییم... ۲ تا استاد فسقلی که زن و شوهر هستن...
پ.ن ۲: دیشب گفتیم ساندویچ رست بیف بخوریم... از دستم در رفت به دلیل سابقه ی بی مزگی نمک هامون ، آی نمک زدم و ... حیف اون همه گوشت که زورکی با نوشابه دادیم پایین که شوریش کمتر به چشم بیاد 😶
شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ | 0:54 | یک نفر -
یعنی من کسیو قضاوت کردم که نتیجش شده اینکه هر هفته یه جای کشورم؟ و ابن روال تا آخر فروردین سال دیگه جاری هست.
بخوام لحظه به لحظه گزارش بدم اینجوری میشه که الان توی جاده مشهد به بجنوردیم. چون هواپیما برای بجنورد نبود و ما تا مشهد رو هوایی اومدیم و بقیه رو با تاکسی داریم میریم
زندگی من جوری تفکیک شدست توی هر شهر که مثلا با یه شهر یاد خاطرات یه بخشی از زندگی میافتم.
هممم چی بگم اینه دیگه زندگی... خودم خواستم توی این مسیر باشم و خب شرایط این مسیر همین داستانا رو داره
پ.ن: توی خونمون مجموعه ای از احساسات متناقض رو دارم. فقط دوست دارم زود تر و زودتر استقلال فکری پیدا کنم ...
جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ | 3:16 | یک نفر -
واقعا این اختراع بشر بسیار نوع دوستانه بوده! اینکه وضعیت توالت ایرانی رو توی توالت فرنگی بدون هیچ گونه فشاری روی زانو ها بازسازی کنی اونم با یه ۴ پایه که زیر پات باشه...
پ.ن : اینا که پیج اینا دارن چجوری زندگی میکنن!؟ من ۲ تا پست گذاشتم از جریاناتی که چندین سال پیش داشتم و اینا... بعد یکی برداشته برا من کامنت گذاشته روابط متعدد داری و فلان!چجوری تحمل میکنن این همه کج برداشتی از هر حرفی که میزنن!؟
حالا خوبه کلا من یه دوست پسر داشتم که باهاش ازدواج کردم! از قبل از اونم چون کلا ازدواجی بود مغزم ، به هر پیشنهادی بم میشد اونقدر فکر میکردم که اگر میفهمیدم از بیس خوشمنمیاد از طرف نمیرفتم امتحان کنم ببینم چی میشه!
چرا اصن اینا رو توضیح دادم اینجا ولی دیگه نوشتم حیفم میاد پاک کنم
جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ | 2:20 | یک نفر -
من از شهری میام که مردمش آرامش رو به پول میفروشن ... و این ملموس ترین جمله ایه که راجع به ما صادقه ...
خوشحالم با همشهری هام ازدواج نکردم... و خوشحالم که کلا کانسپت ذهنی علی ، با زندگی ای که من تا الان داشتم کاملا متفاوته.
جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ | 2:18 | یک نفر -
در سن ۲۹ سالگی دوستایی دارم که اگر حتی مدت ها نبینمشون... یا اصلا باهاشون حرف نزنم ، بازم احساس باند عمیقی بهشون دارم و میتونم بگم که میتونم بهشون تکیه کنم...
حتی به اون یکی که همیشه بد مست و چته و جراح این مملکته!
جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ | 2:16 | یک نفر -
چه عروسی ای بود... لاکچری ... بسیار زیبا و دوست داشتنی با مهمون های کم...
طبق معمول دوستان همه مست و پاتیل ...
آخرای مستیش بود که نشسته بود بین من و تارا... گفت شما همتون ازدواج کردید فقط من موندم تنها ... توی همون حال بهش یکی از دوستای بسیار نزدیکمون رو پیشنهاد دادم. گفت نه ...اون دوستمه، نمیتونم... گفتم خیلی گزینه خوبیه...
آیا فهمید؟ یا یادش میمونه؟ نمیدونم. علی بهم گفته بود کاری به این قضیه نداشته باشم و توصیه ای نکنم بهش اصلا ... ولی من گفتم بعضی وقتا یه نفر منتظر یه تلنگره...
پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ | 17:31 | یک نفر -
یه داستانی که توی زندگی من پیوسته در حال جریانه...
جریانی که دوست نزدیک من و علی روی من کراش داشت قبل از علی و خلاصه یه جریانه عاشقانه ی تمام عیار که به ۲ ۳ سال قهر منجر شد. و در نهایت الان که دارم اینو مینویسم ما توی ماشین اون نفر سوم ایم. سردش. دوست عزیز هستیم هر سه تامون و همه چی عادیه.
ولی ...
آهنگ معین پلی شد : اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تومیمردم ...اگه دستات مال من بود جون به دستات میسپردم... صدای آهنگو زیاد کرد... باش میخونه...
میدونی چیه؟
داستان از این قراره که این موضوع تمام شدست و سروش اینو خوب میدونه . اما داره با خودش میکشه تا آخر عمر شاید. خودم؟ فقط وقتی با علی دعوام میشه این میاد توفکرم که سروش منو ببشتر دوست داشت! ولی خب من دوستش نداشتم و این دیگه فکر کردن نداره.
داریم میریم عروسی. سمت کرج. دلممیخواد اونجا سروش با یکی اوکی بشه. یعنی اینقد که دلم میخواد این بچه وارد رابطه بشه برای هیشکی دلم نمیخواد.
و همین...
کاش تمام بشه این داستان عشق خیالی سروش 🥲
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ | 23:4 | یک نفر -
اون عکسی که تلگرام دیده بودم این بود ، با اینکه شبیه عکسای کتاب اجتماعیه ولی خیلی برام دوست داشتنی بود.
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ | 22:54 | یک نفر -
چیه این آدمیزاد؟
واقعا همه اینقدر متناقضند یا فقط من اینجوریم؟
یه چیزی هست که دوست ندارم فراموش کنم اینکه آدم ها جمع اضداد اند. کلا دنیا جمع اضداده. و خیلی سخته توی بدی های یک قضیه بازم مثبت نگر باشی و به خودت بگی این میگذره و خوبی میاد . اون روی خوبی هست و میاد.
امروز صبح استرس داشتم. برای انجام کاری که کنترلش دست من نیست اما شروعش دست منه . باید میبردمش تا کاراش رو شروع کنه. به خودم گفتم اگر این کار رو نکنی بعدا پشیمون میشی... بعد یه عکس رو توی تلگرام دیدم که میگفت ما معمولا نگران آبرو ایم در صورتی که باید نگران وجدان باشیم. خوشحالم که دنبال این کار رو گرفتم و امیدوارم خوب پیش بره .
حرفام خیلی پراکندست اما مغزم اینجوریه ... واقعا همه این حرفا توش زده میشه...
اینکه ازدواج خوب واقعااا خیلی مهمه... و خب اینکه اون دو نفر همو دوست داشته باشن مستقیما روی تک تک لحظات فرزندانشون تاثیر میذاره...شب اولی که رفته بودم دیت با علی یادمه ازش پرسیده بودم مامان بابات رابطشون چطوره؟ و جواب اون این بود که تا حالا ندیده با هم بحث کنند. تا وقتی از نزدیک این داستان رو ندیده بودم نمیشد باور کرد.
چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ | 14:50 | یک نفر -
از یه جایی ، یه سنی یه زمانی، خونه ی تو همون جای همیشگی نیست.
اساسا خونه کجاست؟ به کجا میگیم اینجا خونه ی منه؟
چجوری یه مکان برای ما میشه خونه؟ مطمئنا به اسباب و اثاثیه نیست... چیز دیگه ای دخیله...
حس ... حس آرامش یه جا رو برای آدم خونه میکنه...
سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲ | 13:29 | یک نفر -
دلیل به این زندگی اومدن من ، آموزش صبر و آرامش بوده بهم. اینکه در یک خانواده ی صد در صد استرسی بزرگ بشم و یاد بگیرم چطوری آروم باشم.
پ.ن : یه بیمار مریم داشت توی قزوین، این بچه پلک هم که میزد تو میفهمیدی چقدر آرامش در وجودش هست. دوست دارم اینجوری باشم.