اساساااااا مقنعه واسه ی من طراحی نشده... خدا شاهده اینقدر بهم ریخته و نا مرتب میشم با مقنعه، اصن دومی ندارم...مگر حجابم رو کامل رعایت کنم که کلا به طرز لباس پوشیدنم نمیاد 😶
اساساااااا مقنعه واسه ی من طراحی نشده... خدا شاهده اینقدر بهم ریخته و نا مرتب میشم با مقنعه، اصن دومی ندارم...مگر حجابم رو کامل رعایت کنم که کلا به طرز لباس پوشیدنم نمیاد 😶
در اولین مواجهه با این سوال شاید زود فکر کردم... نهج البلاغه بودیم... بالاترین نقطش رو به شهر... خیلی خوشحال و با حال خووووب گفتم من فقط بنده ی خدام و به خودم افتخار کردم...
در دومین مواجهه با این سوال... فدک بودیم... روی چمنا ... فهمیدم که ... بله... شاید بنده ی مادیاتم... الان چند روز میگذره... یکم یکم به چشمم میاد که این فرضیه درسته...
حالا چیکار کنم؟ چیکار کنم که بنده ی مادیات نباشم؟
با خدا قضیه رو مطرحش کردم ... اون کمکم میکنه اوکی کنم این قضیه رو ...
ولی ای دوستان بلاگفا و رهگذران ... نظر شما چیه؟ چیکار باید کرد؟
آیا حوصلتان سر رفته است؟
آیا تخت خوابگاه زیاد جیر جیر میکند و دو دیقه نمیتونید روش بخوابید؟
آیا یه عالمه درس دارید ولی نمیشینید سر درستون؟
یه راه حل تضمینی دارم.. آرایش... برید خودتونو آرایش کنید و از خودتون لذت ببرید و بعد یه بسم الله بگید و به کارهاتون برسید... 🤩
نگار همه تو این دنیا بنده ی یه چیزی هستند... یکی بنده ی شکمشه ...یکی بنده ی پوله یکی...
تو بنده ی چی ای؟
(# وقتی واقعیت، تمام قد جلوت وایمیسه)
آیا مهریه و حق طلاق در تضادن؟
آیا کسی که تمام حقوق برابر زن و مرد رو میخواد، دیگه نباید مهریه بخواد؟
من نظر خودمو میدونم دلم میخواد نظر دوستای وبلاگی و حتی آدمای رهگذر رو هم بدونم 😅
از اینکه آدمای زیادی رو میشناسم که از من کوچیکترن یه حس عجیب متمایل به نا خوب دارم! همیشه و همه جا من کم سن ترین بودم و الان این نیست ...
Weird !
رها بهم گفته بود که قدیما میگفتن حتی راجع به یه بیماری یا یه مشکلی، صحبت هم نکنیم... یه چیزی تو این مایه ها... نتیجتا احساسات امروزم توی اتاق عمل بیمارستان که با واحد بیهوشی داشتیم رو ثبت نمیکنم و فقط میگم خدایا هزاران هزار بار برای همه چیز شکرت ❤ امیدوارم همه آدمای اون بیمارستان امروز فردا حالشون خوب خوب شه و برن خونه هاشون 😇
خوابگاه ما یه قسمت نگهبانی داره که گمونم ۴ تا نگهبان بیشتر نداره...و اینا شیفتی عوض میشن... اسم هیچ کدومشون رو نمیدونم ولی یکیشون هست از اون روز اول اسمش آقا خوش اخلاقس...
خلاصه نتیجه اخلاقی این داستان اینه که یه جوری باشید که اگه کسی اسمتون رو نمیدونست، شما رو دختر/پسر خانم/آقا خوش اخلاقه بشناسه!
چجوری از آدمایی که همش در حال غر زدن راجع به مسائل مختلف اند دوری میکنید؟
کسی در نزدیکی من هست که توی خیلی مسائل با من متفاوته و طرز دیدگاه و برخوردش هم کاملا متفاوت با منه... این دوست عزیز خیلی راحت راجع به چیزای مختلف غر میزنه... حالا نه غر ها... ولی آیه یاس میخونه ... خیلی سعی میکنم محترمانه قضیه رو جمع کنم و بحث رو عوض کنم ...
شما چه میکنید تو این شرایط؟ کسی که مدل یه آدم سمی هست رو چطور منیج میکنید؟!
چند وقتی بود که تو خوابگاه اتاقم تک نفره بود... و امروز بهاران اومد هم اتاقی من شد...
یه نکته ای که فهمیدم اینه که تا یک نفر دومی جلوی چشم من هست، من خیلییییییی کارا تر میشم! More productive! قشنگ انگار که وقتی تنهام، لش و بی کار و بارم و وقتی شخص دیگه ای حضور داره، پامیشم به زندگیم میرسم ... نه فقط تو خوابگاها... تو خونه هم همین بود... روزا که مامان بابام نبودن تا بیان من قشنگ صد دور دور خودم میزدم و تا میومدن بچه آدم میشدم...
حالا داستان چیه نمیدونم ولی خب بنظرم باید از خدا بخوام همیشه کسی کنارم حضور داشته باشه 😊😊😊
تکرار و تکرار...
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو و بی باک ترم از شیر
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر
نگارم کیپ کالم...
یه دفتر بزرگ دارم هیچ وقت تموم نمیشه :)) برش داشتم که چک نویس استفاده کنم ... هیچ وقت صفحه اولش رو که استفاده کردم نگاه نکرده بودم...
نوشتم:
دفتر حسابان... کلاس سرکار خانم موسوی.... تابستان ۱۳۹۰ !!!
اولین جلسه هم ۴.۴ . ۹۰ بوده و تیتر درس حل انواع معادلات و نامعادلات و یه عالمه تابع و این داستانا...
اونروز اگه بهم میگفتن ۱۰ سال دیگه اینجایی هستم که الانم اصلا و ابدا باورم نمیشد! آخه اصن قرار بود کنکور ریاضی بدم!
همیشه اعتقاد دارم خدا حال ما انسان ها رو به بهترین نحو تغییر میده... چون خدا ماهه و جز خیر و نیکی توی سرشت ما نخواسته ...
خلاصه که خدایا من الانم واسه ۱۰ سال دیگم ازت میخوام : حول حالنا الی احسن الحال ! 😍
پ.ن: عاشقتم ❤
امروز ۷ تیر ۱۴۰۰... واقعا گذر زمان سرعت نور رو داره...
در این زمان من فعلا امتحان ارتقا از سال ۱ به سال ۲ رزیدنتی رو دارم...
رفته بودم در حیاط خلوت رو باز کنم... یادم افتاد پارسال این موقع ها یه زیر انداز یا جانماز پهن میکردم... تکیه میدادم به دیوار و تو حیاط خلوت درس میخوندم... خیلیم شل درس میخوندم... واقعا هر بار یادش میوفتم دلم میخواد بگم مرسی که معجزه کردیو من الان رزیدنتم! اونم رزیدنت اطفال!
خلاصه که چشم رو بهم زدم از امتحان ورودی رسیدم به امتحان ارتقا... نمیشه گفت خییییییلی خوش گذشت ولی خوووب بود و خداراشکر اصلا بد نگذشت...
دیشب یه خوابی دیدم...
خواب دیدم خونه ی قبلی مادر اینا بودیم... آخه تمام خواب هام اساسا توی اون خونه هستن... بعد یه مراسمی بود که منتظر بودیم به خوبی و خوشی تمام شه... ولی وقتی داشت تمام میشد و مهمونا میرفتن، اون مهمون اصلی که یه اقای سن داری شبیه بابای بابک خرمدین(!!!) بود، یه تفنگ در آورد از جیبش ... تو دلم داشتم فکر میکردم ای وای چی شد...فکر میکردیم داره تمام میشه ها... و میدونستم که میخواد منو بکشه! رفتم قایم شدم و به شکم خوابیدم رو زمین... تو دلم داشتم پاکسازی میکردم! با خودن میگفتم فوقش اگه بمیرم هم میرم پیش خدا ولی باز پاکسازی میکردم که اتفاقی نیوفته...که یارو اومد و شلیک کرد به پشت سرم و من خیسی خون رو تو سرم حس کردم!!! و داشتم فکر میکردم خب پس الان روحم باید جدا شه از بدنم ... که وانگهی چشمم رو باز کردم و دیدم تو اتاقمم!
چند تا چیز برام جالب بود... اینکه تو خواب همین اعتقادات و ذهنیاتم رو از خدا و مرگ و این داستانا داشتم... داشتم عاشقتم ممنونتم متاسفم منو ببخش رو مدام میگفتم! برام جالب بود که نترسیده بودم!
ان شالله که خیره 😊
دلم خواست یادگار بمونه الان با چه آهنگایی حس خوب میگیرم 😊
پ.ن: قاعدتا خیلی این آهنگا رو پیشنهاد میکنم 😊

پ.ن: آخریه ماه و ماهی حجت اشرف زادس 😊
شعر از مولانا
صدا از چاووشی
در وصف خدا...
دیگه چه اهنگی خفن تر از این هست؟
بعدا نوشت: آیا عادیه که وقتی با حواس جمع بهش گوش میدم گریم میگیره؟!
یه زمان هایی ... با دیدن یه صحنه های خیلیییی روتین از زندگیم، دلم میخواد بگیرم خدا رو سففففففففت بغل کنم و بچلونم و تمام احساسمو بهش منتقل کنم ... 🥰
مثل لحظه های خندیدن مامان بابام... مثل لحظه های خوش بودن با یار ... مثل وقتایی که یه بچه از ته دلش بم میگه خانم دکتر من شما رو خیلی دوست دارم... ❤
نمیدونم کی میرسم بهش... یا نمیدونم اصن میرسم بهش یا نه... ولی باز دلم میخواد بگم که از ته ته دلم میخوام یه پیانیست خفن بشم!
پ.ن: حالا خیلی خفن همنشدم، باز راضیم... همینکه بزنم هم راضیم!
یه روزی توی اون دنیا اگه شما رو دیدم ، امیدوارم بتونم دومین آهنگ این آلبوم رو بزنم براتون...
بعدا نوشت: این آهنگ ، انگار یه توصیف خوب از من و شخصیت منه... اصن انگار منه! توی تمام نت هاش من هستم! شاید مسخره و شاعرانه و این داستانا بنظر بیاد... ولی وقتی از اول تا آخرش رو گوش میدم... واقعا انگار منم!